![]() |
![]() |
|
| ای آسمون ، از اون بالا ، ببین کجاست که غصه نیست ، ببین کدوم آدمه که از روزگارش خسته نیست ... |
|
سوگواران تو امروز خموشند همه که دهان های وقاحت به خروشند همه گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه آه ازین قوم ریایی که درین شهر دو روی روز ها شحنه و شب باده فروشند همه باغ را این تب روحی به کجا برد که باز قمریان از همه سو خانه به دوشند همه ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه به وفای تو که رندان بلاکش فردا جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه
محمدرضا شفیعی کدکنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387 توسط بخارا |
|
|
تا زمانی که "کشیش" چون گونه ای والاتر از بشر ، یعنی نفی کننده ،تهمت زننده و مسموم کننده ی زندگی است و به این کار سرگرم ، هیچ پاسخی برای پرسش زیر وجود ندارد ; حقیقت چیست ؟ آن زمان که وکیل مدافع آگاهِ نیستی و نفی ، نماینده ی حقیقت باشد ، حقیقت را واژگونه کرده اند ...
نیچه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط بخارا |
|
|
به نظر شما نوشته ی زیر تا چه اندازه درسته ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387 توسط بخارا |
|
|
ایران هنگام کار است ، برخیز و ببین ایران بختت در انتظار است ، از پا منشین ایران از جورِ فراوان هر گوشه شوری به پاست خون ها شده پامال ، آزادیَش خونبهاست خدا زِ درد و غم رهاند ما را خدا به کامِ دل رساند ما را دورِ جهان نگر که چه با ما خواهد کرد حبّ وطن نگر که چه غوغا خواهد کرد آه چه محنت ها که کشیدی ایران آه به کام دل نرسیدی ، جز غم ندیدی ایران خدا زِ درد و غم رهاند ما را خدا به کامِ دل رساند ما را تا کی به دل جوانی نکنم ، به عادت پیران جامی بده به یاد وطنم ، سلامتِ ایران تا زِ دل بر کشم ، نعره ی آزادی آه چه محنت ها که کشیدی ایران آه به کام دل نرسیدی ، جز غم ندیدی ایران
ملک الشعرای بهار
پ.ن : بشنوید در آلبوم سوگواران خموش با صدای علیرضا قربانی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط بخارا |
|
|
در روح و جان من می مانی ای وطن
ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران
سبزی سر چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته
تورج نگهبان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387 توسط بخارا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387 توسط بخارا |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
غالباً نوعی تواضع و فروتنی احمقانه ای وجود دارد که اگر کسی گرفتار آن شود ، برای همیشه با شناخت و آگاهی بیگانه می شود . زیرا فردی که از آن رنج می برد ، به هنگام کشف چیزی که باعث تعجبش شود به نوعی عقب گرد می کند و به خود می گوید : « تو اشتباه کرده ای ! این نمی تواند حقیقت داشته باشد ! » به طوری که به جای اینکه از نزدیک به آن نگاه کند و با توجه گوش بدان بسپارد ، هراسان فرار می کند ، از برخورد با آنچه باعث تعجب و شگفتی او شود اجتناب میکند و سعی می کند هر چه زودتر آن را فراموش کند . آنچه که ندای درون به او می گوید این است : « من نمی خواهم چیزی را ببینم که با اعتقاد رایج تناقض داشته باشد . آیا من برای این به وجود آمده ام که حقایق جدیدی را کشف کنم ؟ حقایق کهنه ی موجود فراوانند .» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
کوه ها با هم اند و تنهایند همچو ما ، با همانِ تنهایان احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
می گویید : خدا ما را دوست دارد چون ما را خلق کرده است ! می گویم : انسان خدا را خلق کرد . آیا انسان آنچه را که خلق کرده است نباید دوست بدارد ؟ آیا باید آن را انکار کند ؟ نیچه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط بخارا |
|
|
نوشته ها را دیده ام ، همه ، اما روانم تشنه ی واژگانی است که انسان آن را با قطره های خون نوشته باشد . پس به خون بنویس و بدان که خون جان است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387 توسط بخارا |
|
|
به درستی گفته اند که در قلمرو علم ، یقین و اعتقادات بی چون و چرا جایی ندارند . تنها در صورتی که این اعتقادات لباس موقتی فرضیه ، دیدگاه تجربی یا تصور نظم دهنده به تن کنند می توانند به قلمرو شناخت راه یابند و ارزشی کسب کنند ، به شرط آنکه همواره تحت مراقبت و در معرض شک و تردید قرار داشته باشند . آیا در نهایت نمی توان گفت اعتقاد تنها موقعی وارد قلمرو علم می شود که یقین خود را در مورد خود از دست بدهد ؟ و یا اینکه نظام بینش علمی تنها با نفی هر گونه یقین و اعتقاد آغاز می گردد ؟ ... « هیچ چیز ضروری تر از حقیقت نیست و قیمت هر چیز دیگر پایین تر از آن است »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387 توسط بخارا |
|
|
این چیزی است که بهرِ دلباختگان دیگر سرای می گویم : سراهای دیگر را فقط رنج ها و ناتوانی ها پدید آورده اند . این است آنچه همه ی عوالم دیگر را آفریده و با این جنون زوال پذیر ، سعادتی را ابداع کرده که تنها دردمندترین مردم مزه اش را می چشند . خستگانی که می خواهند با یک چشم بر هم زدن در لحظه ای کُشنده تا بینهایت دور دست ها را بپیمایند ، بینوایی و نادانی آنها به حدی است که دیگر اراده ی خود را از دست داده و خستگیِ خود آنان بود که همه ی خدایان و جهان های دیگر را آفرید . نیچه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387 توسط بخارا |
|
|
بی شک ، شیفته ی زندگی هستیم ، اما این از آن نیست که با زندگی خو گرفته ایم ، بلکه از آن است که ما با عشق به زندگی مأنوسیم . نیچه
پ ن : دوستان گرامی تو این چند ماه تا حالا به گوشه ی بالا سمت راست وبلاگم توجه کردید ؟ پیشنهاد میکنم هر چه زودتر عضو بشین . . .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
نه مگر امروز غوغا ، سالار است ؟ این گلدسته را ما خود بر سر نهاده ایم ! مطلب زیر بخش نخست آخرین دست نوشته ایست بقلم محمود احمدی نژاد : در عصر امام خمینی، لیاقت آن را یافتیم که به چشم خود، دو فرهنگ سیاسی متفاوت را به موازات یکدیگر، تجربه و مقایسه کنیم. در یکسو، "سیاستمداران" بوده و خواهند بود که تنها بر مدار سیاست و قدرت و چرتکه اندازیهای عادی و مادی، تحلیل می کنند و تصمیم می گیرند. آنان هیچ وقت و هیچ کجا، دست خدا و مدیریت الهی را نمی بینند و هرگز، حتی هاله ای از نور عنایت خدا را که در عصر خمینی عزیز بر این ملت باریدن گرفت، مشاهده نمی کنند ... پ ن : دوستان گرامی در صورت تمایل میتوانید ادامه مطلب را در وبلاگ شخصی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
هر جا که نشانی از ملت است دولت معنایی ندارد . بلکه ملت با دیده ی نفرت به آن می نگرد ، همچنانکه از چشمان افسونگر نفرت دارد و آن را نادره ای ویرانگرِ هنجار و حقوق می داند . چرا که هر ملتی در باره ی نیک و بد ، سخنِ خاص خود را دارد . همسایه اش نبز زبانی را که برای خودش پدید آورده و در هنجار ها و قوانین او محصور است ، در نمی یابد . در عین حال دولت، در همه ی تعبیر های خود از خیر و شر دروغ می گوید . هر چه می گوید دروغ است و هر چه دارد حاصلِ دزدی و اختلاس ! هر چه دارد دروغین و ساختگی است . با دندان هایی می گزد که از آنِ او نیست و درونش سخت ساختگی و دروغین است . شعارش سخن مبهم و مشوش درباره ی نیک و بد است و با آن روی به سوی فنا دارد و دعوتی آشکار است برایِ واعظان مرگ . کسانی که به دنیا می آیند ، بی شمارند و دولت تنها برای خدمت به کسانی است در عرصه ی زندگی طُفیلند . بنگر که انبوه طفیلان را چگونه می فریبد ؟ آنان را در دل خود جای می دهد و در آغوش می کشد و غرق بوسه شان می کند . بشنوید که چگونه پر خروش می گوید : بر زمین ، بزرگتر از من کسی نیست و من دستِ نظامبخش الوهیتم . وقتی چنین فریاد می زند ، همرهان همه زانو می زنند و نقشِ زمین می شوند و در میان زانوزدگان جز درازگوشان و کوته بینان بسیارند . این دروغها ، راست انگارانِ بسیاری برای خود می یابند . دردا که شما نیز ، ای برخورداران از جانهای بزرگ ، در میان آنان هستید .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
خدایی که می تواند مرا وادار به ایمان کند ، او می تواند پایکوبی کند . « نیچه »
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
منم آرش ، چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ؛ منم آرش ، سپاهی مرد آزاده ، به تنها ترکشِ آزمون تلختان را اینک آماده . مجوییدم نسب ، فرزند رنج و کار ؛ گریزان چون شهاب از شب ، چو صبح آماده ی دیدار . « مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش ؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش . شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد » . دلم را در میان دست می گیرم و می افشارمش در چنگ ، دل ، این جام پر از کین پر از خون را ؛ دل ، این بی تاب خشم آهنگ ... که تا نوشم به نام فتحتان در بزم ؛ که تا کوبم به جام قلبتان در رزم ! که جام کینه از سنگ است . به بزمِ ما و رزمِ ما ، سبو و سنگ را جنگ است . درین پیکار ، در این کار ، دل خلقی است در مشتم ؛ امید مردمی خاموش هم در پشتم . کمان کهکشان در دست ، کمانداری کمانگیرم ، شهاب تیزرو تیرم ؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم ؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم . مرا تیر است آتش پر ؛ مرا باد است فرمانبر . ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست ، رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست . « در این میدان ، بر این پیکار هستی سوز سامان ساز ، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز » . . . گزیده ای از شعر " آرش " سروده ی سیاوش کسرایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387 توسط بخارا |
|
|
برای یک ملت ، تشکیل یک سرزمین ملی مستقل ، حتی به فرض در قالب یک دولت آزادیخواه ، به معنایی مضاعف ، شرط ایجاد آزادی های فردی است : تا زمانی که تبعیض قومی ، میان قومی که فرد به آن تعلق دارد و قوم حائز اکثریت به طور واقعی ادامه دارد ، فرد احساس آزادی نخواهد کرد . اگر چه بر اساس قانون جاری ، وی می بایست این احساس را داشته باشد ، و تا زمانی که او دولتی را که به طور نظری شهروند آن محسوب می شود ، از آنِ خود نداند ، قادر به راه یابی به آزادیِ مثبتِ مشارکت سیاسی نخواهد بود . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 توسط بخارا |
|
|
سحر با من درآمیزد که برخیز نسیمم گل به سر ریزد که برخیز زر افشان دختر زیبای خورشید سرودی خوش برانگیزد که برخیز سبو چشمک زنان از گوشه ی طاق به دامانم درآویزد که برخیز زمان گوید که : هان گر بر نخیزی غریو مرگ برخیزد که برخیز
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط بخارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در خانه قلبت را باز کن
تا نماند پشت دری بسته محبت نومیدانه به این عشق سلام مکن غریبانه به این خوشبختی منگر که جغد سیاه بختِ شوم سالهاست که از بام خانه ات پریده و آنچه بر جای مانده است پرستوی خبرچین عاشقیست که خبر می آورد از آسمانی آبی و صاف . . . |
| پیوندهای روزانه |
|
موسیقی ما ريشه هاي تاريخي امثال و حکم کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر خبرنامه امیرکبیر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|