تبليغاتX
آسمان آبی
ای آسمون ، از اون بالا ، ببین کجاست که غصه نیست ، ببین کدوم آدمه که از روزگارش خسته نیست ...

 

می گویید : 

خدا ما را دوست دارد چون ما را خلق کرده است !

 

می گویم :

انسان خدا را خلق کرد .

آیا انسان آنچه را که خلق کرده است نباید دوست بدارد ؟

آیا باید آن را انکار کند ؟ 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387   توسط بخارا | 

 

نوشته ها را دیده ام ، همه ، اما روانم تشنه ی واژگانی است که انسان آن را با قطره های خون نوشته باشد .

پس به خون بنویس و بدان که خون جان است .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387   توسط بخارا | 

 

به درستی گفته اند که در قلمرو علم ، یقین و اعتقادات بی چون و چرا جایی ندارند . تنها در صورتی که این اعتقادات لباس موقتی فرضیه ، دیدگاه تجربی یا تصور نظم دهنده به تن کنند می توانند به قلمرو شناخت راه یابند و ارزشی کسب کنند ، به شرط آنکه همواره تحت مراقبت و در معرض شک و تردید قرار داشته باشند .

آیا در نهایت نمی توان گفت اعتقاد تنها موقعی وارد قلمرو علم می شود که یقین خود را در مورد خود از دست بدهد ؟

و یا اینکه نظام بینش علمی تنها با نفی هر گونه یقین و اعتقاد آغاز می گردد ؟

...

« هیچ چیز ضروری تر از حقیقت نیست و قیمت هر چیز دیگر پایین تر از آن است »

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387   توسط بخارا | 
 

این چیزی است که بهرِ دلباختگان دیگر سرای می گویم :

سراهای دیگر را فقط رنج ها و ناتوانی ها پدید آورده اند . این است آنچه همه ی عوالم دیگر را آفریده و با این جنون زوال پذیر ، سعادتی را ابداع کرده که تنها دردمندترین مردم مزه اش را می چشند .

خستگانی که می خواهند با یک چشم بر هم زدن در لحظه ای کُشنده تا بینهایت دور دست ها را بپیمایند ، بینوایی و نادانی آنها به حدی است که دیگر اراده ی خود را از دست داده و خستگیِ خود آنان بود که همه ی خدایان و جهان های دیگر را آفرید .

 

نیچه

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387   توسط بخارا | 

 

بی شک ، شیفته ی زندگی هستیم ، اما این از آن نیست که با زندگی خو گرفته ایم ، بلکه از آن است که ما با عشق به زندگی مأنوسیم .

 

                                                                         نیچه

 

پ ن : دوستان گرامی تو این چند ماه تا حالا به گوشه ی بالا سمت راست وبلاگم توجه کردید ؟

پیشنهاد میکنم هر چه زودتر عضو بشین . . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387   توسط بخارا | 

 

نه مگر امروز غوغا ، سالار است ؟

این گلدسته را ما خود بر سر نهاده ایم !  

 

مطلب زیر بخش نخست آخرین دست نوشته ایست بقلم محمود احمدی نژاد :

 

در عصر امام خمینی، لیاقت آن را یافتیم که به چشم خود، دو فرهنگ سیاسی متفاوت را به موازات یکدیگر، تجربه و ‏مقایسه کنیم. در یکسو، "سیاستمداران"  بوده و خواهند بود که تنها بر مدار سیاست و قدرت و چرتکه اندازیهای عادی و ‏مادی، تحلیل می کنند و تصمیم می گیرند. آنان هیچ وقت و هیچ کجا، دست خدا و مدیریت الهی را نمی بینند و هرگز، ‏حتی هاله ای از  نور عنایت خدا را که در عصر خمینی عزیز بر این ملت باریدن گرفت، مشاهده نمی کنند ...

 

پ ن : دوستان گرامی در صورت تمایل میتوانید ادامه مطلب را در وبلاگ شخصی

 محمود احمدی نژاد  بخوانید 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387   توسط بخارا | 

 

هر جا که نشانی از ملت است دولت معنایی ندارد . بلکه ملت با دیده ی نفرت به آن می نگرد ، همچنانکه از چشمان افسونگر نفرت دارد و آن را نادره ای ویرانگرِ هنجار و حقوق می داند .

چرا که هر ملتی در باره ی نیک و بد ، سخنِ خاص خود را دارد . همسایه اش نبز زبانی را که برای خودش پدید آورده و در هنجار ها و قوانین او محصور است ، در نمی یابد . در عین حال دولت، در همه ی تعبیر های خود از خیر و شر دروغ می گوید . هر چه می گوید دروغ است و هر چه دارد حاصلِ دزدی و اختلاس !

هر چه دارد دروغین و ساختگی است . با دندان هایی می گزد که از آنِ او نیست و درونش سخت ساختگی و دروغین است . شعارش سخن مبهم و مشوش درباره ی نیک و بد است  و با آن روی به سوی فنا دارد و دعوتی آشکار است برایِ واعظان مرگ . کسانی که به دنیا می آیند ، بی شمارند و دولت تنها برای خدمت به کسانی است در عرصه ی زندگی طُفیلند . بنگر که انبوه طفیلان را چگونه می فریبد ؟

آنان را در دل خود جای می دهد و در آغوش می کشد و غرق بوسه شان می کند .

بشنوید که چگونه پر خروش می گوید :

بر زمین ، بزرگتر از من کسی نیست و من دستِ نظامبخش الوهیتم .

وقتی چنین فریاد می زند ، همرهان همه زانو می زنند و نقشِ زمین می شوند و در میان زانوزدگان جز درازگوشان و کوته بینان بسیارند .

این دروغها ، راست انگارانِ بسیاری برای خود می یابند .

دردا که شما نیز ، ای برخورداران از جانهای بزرگ ، در میان آنان هستید .  

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387   توسط بخارا | 

 

 

خدایی که می تواند مرا وادار به ایمان کند ، او می تواند پایکوبی کند .

 

                                                                                               « نیچه »

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387   توسط بخارا | 

منم آرش ،

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ؛

منم آرش ، سپاهی مرد آزاده ،

به تنها ترکشِ آزمون تلختان را

 اینک آماده .

مجوییدم نسب ، فرزند رنج و کار ؛

گریزان چون شهاب از شب ،

چو صبح آماده ی دیدار .

« مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش ؛

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش .

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد » .

دلم را در میان دست می گیرم

و می افشارمش در چنگ ،

دل ، این جام پر از کین پر از خون را ؛

دل ، این بی تاب خشم آهنگ  ...

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم ؛

که تا کوبم به جام قلبتان در رزم !

که جام کینه از سنگ است .

به بزمِ ما و رزمِ ما ، سبو و سنگ را جنگ است .

درین پیکار ، در این کار ،

دل خلقی است در مشتم ؛

امید مردمی خاموش هم در پشتم .

کمان کهکشان در دست ،

کمانداری کمانگیرم ،

شهاب تیزرو تیرم ؛

ستیغ سربلند کوه مأوایم ؛

به چشم آفتاب تازه رس جایم .

مرا تیر است آتش پر ؛

مرا باد است فرمانبر .

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست ،

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست .

« در این میدان ، بر این پیکار هستی سوز سامان ساز ،

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز » . . .

 

                                           گزیده ای از شعر " آرش " سروده ی سیاوش کسرایی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387   توسط بخارا | 

 

برای یک ملت ، تشکیل یک سرزمین ملی مستقل ، حتی به فرض در قالب یک دولت آزادیخواه ، به معنایی مضاعف ، شرط ایجاد آزادی های فردی است : تا زمانی که تبعیض قومی ، میان قومی که فرد به آن تعلق دارد و قوم حائز اکثریت به طور واقعی ادامه دارد ، فرد احساس آزادی نخواهد کرد . اگر چه بر اساس قانون جاری ، وی می بایست این احساس را داشته باشد ، و تا زمانی که او دولتی را که به طور نظری شهروند آن محسوب می شود ، از آنِ خود نداند ، قادر به راه یابی به آزادیِ مثبتِ مشارکت سیاسی نخواهد بود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387   توسط بخارا | 

سحر با من درآمیزد که برخیز

               نسیمم گل به سر ریزد که برخیز

                              زر افشان دختر زیبای خورشید

                                              سرودی خوش برانگیزد که برخیز

سبو چشمک زنان از گوشه ی طاق

               به دامانم درآویزد که برخیز

                              زمان گوید که : هان گر بر نخیزی

                                              غریو مرگ برخیزد که برخیز

 

                                                                        فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387   توسط بخارا | 

 

دشمنش بگویید نه شریر !

بیمارش بنامید نه فرومایه ای دیوانه یا بزهکار .

تو ای قاضی سرخ پوشیده ، اگر همه ی آنچه را که به اندیشه ات خطور کرده است برای مردم آشکارا می گفتی ، می شنیدی که مردم تندر آسا می گویند : « او را از جایگاهش به زیر افکنید که او آکنده از پلیدی است » .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387   توسط بخارا | 


ما  خوش داریم  بهرِ خود  از  زندگی  کین بستانیم ،

از  این  روی  با  پنداشتن  جهانی  دیگر ،

 جز  آن  یا  بهتر  از  آن

به  او  پشت کرده ایم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387   توسط بخارا | 

 

اگر می خواهی چشمان و حواست را خسته نکنی ،

در سایه به دنبال خورشید روان شو ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387   توسط بخارا | 

 

حاکمان مستبد ، منکر اینکه آزادی پدیده ی بسیار خوبی است ، نیستند ، اما آن را صرفاً برای خود می خواهند ، و تأکیدشان بر این است که دیگران به طور کامل سزاوار برخورداری از آن نیستند . پس ، تفاوت نظر ما این نیست که برداشتمان از آزادی متفاوت است ، عمده ی تفاوت نظر ما درباره ی میزان منزلتی است که برای انسان قائلیم . پس می توان قاطئانه گفت که تمایل نسبت به حکومت مطلقه دقیقاُ با خوار شمردن سرزمین خود در تناسب است . " می خواستم اجازه داشته باشم ، پیش از پذیرش این احساس کمی صبر کنم " .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387   توسط بخارا | 

یک نظام استبدادی ، نظامی است که در آن ، در نهایت ، یک انسان به دنبال آزادی است . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387   توسط بخارا | 

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

تا بخت در رو خفته را چون بخت سروستان کنیم

ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی

با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم

بشنو ز گلشن راز ها بی حرف و بی آواز ها

بر ساخت بلبل ساز ها گر فهم آن دستان کنیم

 

مولوی

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387   توسط بخارا | 

چنین تا بیامد مه فرودین

بیاراست گلبرگ روی زمین

جهان گشته پر شادی و خواسته

در و بام هر برزن آراسته

جهان از نم ابر پر ژاله شد

همه کوه و هامون پر از لاله شد

خروش طبیره برآمد ز شهر

ز شادی به هر کس رسانید بهر

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش

خنک آنکه دل شاد دارد به نوش

شود آن زمان بر دل ما درست

که از کینه دل ها بخواهیم شست

ز کین نوآئین و کین کهن

مگر در جهان تازه گردد سخن

همه ساله پیروز بادی و شاد

سرت پر ز دانش دلت پر ز داد

بکوشید تا رنج ها کم کنید

دل غمگنان شاد و بی غم کنید

بسازید و از داد باشید شاد

تن آسان و از کین مگیرید یاد

سخن های دیرینه یاد آورید

به گفتار لب را به داد آورید

جهان یادگار است و ما رفتنی

به گیتی نماند به جز مردمی

سراینده باش و فزاینده باش

شب و روز با رامش و خنده باش

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

مدار هیچ اندیشه ی بد به دل

همه شادی آرای و غم بر گسل

کنون خورد باید می خوشگوار

که می بوی مشک آید از جویبار

کنون داستان کهن نو کنیم

سخن های شیرین و خسرو کنیم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387